حامد هوشیار

 

همه شب عروسیشون ۱۰۰% خوشحالن، ولی من ۵۰% خوشحال بودم…

چون چند روز قبلش یکی از چک هام به مبلغ ۱۲,۸۰۰,۰۰۰ (دوازده میلیون و هشتصد هزار تومان) برگشت خورده بود و هیچ ایده ای نداشتم که باید چه کار کنم؟ از اون بدتر این بود که روز بعد از عروسیم هم برای تامین معاش زندگی مشترک، هیچ شغل و کاری نداشتم. نمیدونم با وضعیت تورم ایران، الان که شما این صفحه رو میخونید، دوازده میلیون و هشتصد هزار تومان چقدر ارزش داره؟ ولی سال ۹۴ برای یک جوان ۲۴ ساله که هیچ شغلی نداره و تقریبا هیچ پولی هم نداره، مبلغ کمی نبود!

 

کمی بیشتر درباره حامد هوشیار

حامد هوشیار

حامد هوشیار هستم؛ متولد ۱۳۶۹ که در سال ۱۳۹۱ با دختر مورد علاقه ام ازدواج کردم (بله، ازدواج غیر سنتی). به دلیل اینکه هنوز شرایط مالی مساعدی نداشتم و حتی سربازی هم نرفته بودم، قرار شد چند سال را در عقد بمانیم. آن موقع تقریبا ۲۱ سالم بود که ازدواج کرده بودم و تنها دارایی مالی در زندگی‌ام یک وانت پیکان بود به ارزش تقریبی ۷ میلیون تومان و چندصد هزار تومان پول بابت خرید و فروش پنبه! شغلم خرید و فروش پنبه بود و اینطوری بود که از یک شرکت واسط، به صورت کلی پنبه خریداری میکردم و با وانتم به سوپر مارکت ها و داروخانه ها توزیع میکردم (اصطلاحا پخش گرم). آن روزها، آرزوی مالی برای آینده‌ام این بود که یک روز، یک شرکت پخش خیلی بزرگ داشته باشم.

هر وقت من و همسرم در دوران عقد به مهمونی دعوت میشدیم، وانت مون رو چند تا کوچه پایین تر پارک میکردیم که کسی نبینه! و هروقت کسی میپرسید: ماشینت چیه؟ ترجیح میدادم بگم ماشین ندارم (خجالتش واسم کمتر از گفتن این بود که وانت دارم). هر چند داشتن وانت پیکان، به هیچ وجه شرم نداره و من الان با افتخار میگم که حامد هوشیار وانت داشت، اما خوب، اون موقع… یک زوج جوون توی عقد بودیم که خجالت میکشیدیم دیگه…

 

مشکلات مالی همیشگی

از ۱۹ سالگی با مسافرکشی سعی میکردم حداقل مایحتاج شخصی خودم رو تهیه کنم. در ۲۰ سالگی به پیشنهاد یک دوست، وارد کسب و کار خرید و فروش پنبه شدم. با اینکه از صبح تا عصر (و بعضا تا شب) کار میکردم ، نمیدونم چرا هیچ وقت دخل و خرجم درست از آب در نمیومد؟ به طور میانگین روزانه ۵۰ هزار تومان سود میکردم و آن هم دوباره، خرج خود ماشین و هزینه های جانبی اش میشد(همان وانت پیکانم). البته بعضی روزهای خاصی هم وجود داشت که سود فروش روزانه‌ام، از ۵۰ هزار تومان بیشتر میشد و آن روزها، با همسرم شام میرفتیم ساندویچی (آنقدر سود زیادی نبود که از سقف ساندویچ خوردن بیشتر شود). هرچقدر بیشتر پیش میرفتم، پیشتر این رو حس میکردم که در وضعیت مالی‌ام هیچ بهبودی حاصل نمیشه و متقابلا بیشتر مصمم میشدم که تسلیم نشم و به همون روند قبل ادامه میدادم. فکر میکردم برای موفق شدن، فقط کافیه که تسلیم نشم و ادامه بدم! و نتیجه این تسلیم نشدن، این بود که خیلی سریع متوجه شدم موجودی من منفیه! من داشتم یک راه اشتباه را با نهایت قدرت ادامه میدادم…

چندین چک بابت خرید کالاهایم (همان پنبه ها) در بازار داشتم و نه اون موقع کالایی در انبارم مونده بود و نه پول نقدی در جیبم بود… و فقط چند تا چک واسم مونده بود که باید پاس میکردم. اصلا نمیفهمیدم چرا به اون وضعیت رسیده بودم؟ (البته الان میدونم). نمیفهمیدم چی شد که اینقدر اوضاع وخیم شده بود؟ به اصطلاح، رسما داشتم میرفتم توی دیوار…

نتیجه این شد که بعد از ۳ سال کار کردن (که در این مدت سربازی هم رفتم و برگشتم) خانواده های من و همسرم که از این شرایط  من و مدت عقد طولانی مان خسته شده بودند (و خودمان هم همینطور) و به وضوح میدیدند که هیچ توفیقی در این مدت برای من حاصل نشده، ترجیح دادند سریعتر بساط عروسی را به پا کنند، بلکه با رهسپار کردن ما به خانه بخت، معجزه ای رخ دهد!!

اعتراف میکنم که خود من و همسرم هم واقعا در این چند سال دوران عقدمان، با فشارهای مالی و اشتباهاتی که توسط من ایجاد شده بود، تقریبا یک روز خوش ندیده بودیم. نتیجه این ۳ سال دوران عقد، این شد که ما در ابتدای پاییز ۹۴ مراسم عروسی گرفتیم و به خانه خودمان رفتیم. برای اینکه بتوانم یکی از چک هایم را پاس کنم، وانت پیکانم را فروختم و  یک ماشین ارزان تر خریدم تا بتوانم یکی از چک هایم را پاس کنم. ماشینی که خریده بودم، یک پژو استیشن بود (مدل ۷۸) که رسما، یک سرطان متحرک بود و بیشتر برای حمل جنازه مناسب بود! هیچ وقت هم روغن ریزی اش درست نمیشد. هرچقدر هم خرجش میکردم، هیچ بهبودی در وضعیتش حاصل نمیشد. یک عکس ازش دارم که واستون میگذارم ببینینش..

 

ماشین حامد هوشیار
این ماشینو ۵ میلیون خریدم و به زحمت فراوان ۱ سال بعد تونستم ۴٫۵ میلیون بفروشمش…

 

کمی قبل تر از تاریخ عروسی

یادم نمیاد دقیقا چند روز قبل از عروسی، اما کمی قبل تر از موعد رسیدن تاریخ عروسیمون بود. تمام مهمان ها را دعوت کرده بودیم و برنامه ها را چیده بودیم که یک اتفاق غیر قابل باوری برای من افتاد. میدونستم از نظر مالی، منفی هستم؛ اما هیچ وقت جرات نکرده بودم حساب کتاب هام رو بررسی کنم! که اون روز به خودم جرات دادم و نشستم به حساب و کتاب کردن با خودم تا ببینیم واقعا اوضاع مالی من با خودم چند چنده؟ من با چقدر سرمایه و با چقدر نقدینگی، به عنوان مرد خانواده دارم با همسرم عروسی میکنم و به خانه مان میرویم؟

نتیجه این جسارت و حسابرسی کردن، این شد که فهمیدم من همچنان منفی هستم! و از آن بدتر اینکه من تا چند روز آینده چکی دارم به مبلغ دوازده میلیون و هشتصد هزار تومان که توان پرداخت حتی یک ریال آن را هم ندارم و مطمئن بودم که چکم برگشت میخورد…. و برگشت هم خورد!

وحشت همه وجودم رو گرفته بود، به هیچ کس نمیتونستم درباره این فاجعه چیزی بگم، چون چند روز بیشتر به تاریخ عروسی نمونده بود و واقعا جای صحبت درباره چنین جنگ روانی نبود. از اونجایی که با قوانین حقوقی چک آشنایی نداشتم، فکر میکردم به محض اینکه چک برگشت بخوره، حکم جلبم صادر میشه و میان میبرنم زندان. در شب عروسیم با اینکه فقط چند روز از تاریخ برگشت چک گذشته بود، اما مدام استرس این رو داشتم که نکنه بابت برگشت خوردن این چک، پلیس بیاد جلوی مهمون ها بهم دستبند بزنه…

ما در تاریخ ۲۳ مهر ماه ۹۴ مراسم عروسیمون رو برگزار کردیم و در یکی از مناطق ضعیف مشهد (که همسرم اونجا جرات نداشت تنهایی از خونه بیرون بیاد) در یک خونه ۵۹ متری، زندگی مشترکمون رو زیر یک سقف آغاز کردیم.

 

اولین روز زندگی، اولین قدم مسیر موفقیت

روز اول زندگی مشترکمان، خیلی تجربه جالبی بود. چون من نه کار و شغل داشتم، و نه درآمدی و نه پولی! و از آن هم جالب تر اینکه یک چک برگشتی با مبلغ قابل توجهی داشتم. همچنان به خاطر حفظ آبروم سکوت کرده بودم و به جز همسرم، هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. هیچ ایده ای هم نداشتم که باید چه کار کنم؟ و به قول معروف، آب هم از سرم گذشته بود… واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم؟ یادمه اون روزها، بزرگترین آرزوی من و همسرم این بود که شاید یک جوری (اگر بتونم یک کاری پیدا کنم و یا یک جایی استخدام بشم) در عرض ۱سال، شاید بتونیم با پس انداز کردن، مبلغ این چک رو فراهم کنیم. اما هرچه فکر کردیم، دیدیم تا من بخواهم کار مناسبی پیدا کنم و پس انداز کنیم، صدبار حکم جلب من اومده، پس هیچ راهی وجود نداره و بیخود تلاش نکنیم! با اینکه ما در حاشیه شهر بودیم و واقعا به یک وسیله نقلیه نیاز داشتیم، اما نهایتا به فکرم رسید که ماشینمو (اگر اسمشو میشد ماشین گذاشت) بفروشم و با دادن پولش به طلبکارم، برای پرداخت الباقی مبلغ چک کمی ازش فرصت بگیرم. در نتیجه برای ماشینم آگهی گذاشتم، اما تقریبا هیچکس به همچنین ماشینی علاقه نداشت و به فروش نرسید.(حتی یادمه یکی باهام تماس گرفت و کلی نکوهشم کرد که چطور خجالت نکشیدم از درج آگهی فروش این ماشین!)

با خودم گفتم: من که میدونم مبلغ این چک رو نمیتونم فراهم کنم، و از طرفی هم میدونم که طی چند روز آینده باید منتظر بمونم تا شاکی و پلیس با دستبند به سراغم بیان؛ از طرفی هم هنوز که خوشبختانه یخچال مان به رسم جهیزیه نو عروس، پر از مواد غذایی است؛ پس بهترین فرصت است تا از این روزهای اولیه زندگی مشترکمان لذت ببریم و دیگه به این چک برگشتی فکر نکنیم. در نتیجه، به سراغ علاقه دیرینه ام رفتم و با خودم فکر کردم تا روزی که حکم جلبم بیاید و دستگیرم کنند، بهتر است در خانه بنشینم و شروع به یادگیری برنامه نویسی کنم؛ تا هم از کار مورد علاقه ام لذت ببرم، و هم اینکه بعد از این همه سختی ها بالاخره حداقل چند روزی رو تمام وقت کنار همسرم باشم، و بعد هم که از زندان برگشتم، حداقل یک هنری بلد باشم و بتونم یک جایی مشغول به کار بشم (عاشق این طرز تفکر و امیدواریمم!)

فکر نمیکنم هیچ کسی در چنین شرایط وخیمی به خودش اجازه بده که درباره یادگیری برنامه نویسی حتی فکر کنه! اما من این کار رو انجام دادم، چون به معنای واقعی، آب از سرم گذشته بود و حتی با همسرم هم مرور کرده بودیم که بعد از به زندان افتادنم و برگشتنم چه کارهایی باید انجام بدیم؟…

۲ هفته زمان گذاشتم و شبانه روزی در خانه، شروع به یادگیری برنامه نویسی تحت وب کردم. هرچه بیشتر یاد میگرفتم، بیشتر در دلم ندای یک امید زنده میشد! نمیدونستم قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ اما انگار یک الهام درونی بهم میگفت: قراره یک سری اتفاقات شگفت انگیزی بیفته. بعد از اتمام این دو هفته آموزش، تصمیم گرفتم حالا که هنوز شانس باهام یار بوده و من داخل زندان نیستم، پس بیام تمام آموزش های برنامه نویسی که توی این مدت یاد گرفته بودم رو بهش جامعه عمل بپوشونم و اثبات کنم این ۲هفته کمپ آموزشی من توی خونه، بیهوده نبوده. نتیجه این شد که چند روز وقت گذاشتم و یک سایت رو به صورت اختصاصی برای خودم برنامه نویسی کردم که  این سایت مسیر زندگی منو تغییر داد… 

ایده این سایتی که راه اندازی کرده بودم، این بود که به افراد آموزش میدادم چه طوری از طریق سایت های دورکاری (سایت های واسط فریلنسری) بتوانند درآمد کسب کنند؟

روز اول شروع به کار سایت من: (هیچ وقت این روز رو در زندگی‌ام فراموش نمیکنم) سایتم رو پیاده سازی کرده بودم و واسش یک تبلیغ ساده در روزنامه با مبلغ ۱۲ هزار تومان گرفتم (اون موقع ها هنوز آگهی در روزنامه جواب میداد). وقتی آگهی چاپ شد، نتیجه آگهی، همون امیدی بود که مدام در دلم زنده بود و نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته؟…

نتیحه این شد که در همان روز انتشار آگهی، در کمتر از ۶ ساعت، حدود ۸۰۰ هزار تومان درآمد کسب کردم!

خدای من! چی میدیدم؟! من در طول عمرم هیچ وقت در یک روز، حتی ۱۰۰ هزار تومان هم درآمد نداشته ام!  اصلا من چندین و چند ماه بود که هیچ درآمد و کاری نداشتم!  اما حالا در این شرایط که از همه چیز نا امید شده بودم و منتظر بودم که هر لحظه پلیس با حکم جلبم از راه برسه ۸۰۰ هزار تومان فقط سود خالص؟!

روز دوم: ۶۸۰ هزار تومان! بینظیر بود! روز سوم و چهارم هم تقریبا همینطور…

این روزها همینطور داشتند تکرار و تکرار میشدند و من بدون هیچ برنامه قبلی، صاحب یک کسب و کار اینترنتی شده بودم و  امید تازه‌ای در زندگی ما ایجاد شده بود. من خیلی سریع، در کمتر از چند روز تونستم چند میلیون تومان پول بدست بیارم. خیلی سریع به سراغ دارنده چک برگشت خورده ام رفتم و با یک مذاکره کوتاه، چند میلیون تومان پولی رو که به دست آورده بودم، بهش دادم و چکم رو پس گرفتم و برای مبلغ باقی مونده حسابمون هم یک چک یک ماهه دیگه دادم. مبلغ اون چک دیگه که بهش دادم رو دقیقا یادم نمیاد، اما فکر میکنم حدود ۷ الی ۸ میلیون تومان بود. خب طبیعتا دارنده چک، کل ۱۲,۸۰۰,۰۰۰ رو میخواست و نه فقط چند میلیون و یک چک یک ماهه دیگه! اما بنده خدا ترجیح داد به جای اینکه فقط یک چک برگشت خورده داشته باشه که معلوم نیست پاس میشه یا نه، همین چند میلیون رو بگیره و اون چک یک ماهه سبک تر رو قبول کنه.

(تکه سنگ هم در بیابان نعمتیست!)

خیلی سریع، روش های بازاریابی اینترنتی رو یاد گرفتم که بخش اعظم این تکنیک ها، تجربی بود! با اینکه الباقی چکی که برای مانده حسابم داده بودم، برای یک ماه آینده بود و هنوز یک ماه فرصت داشتم، اما من در طی چند روز بعد، کل این مبلغ رو فراهم کردم و دوباره پیش دارنده چک رفتم و اینبار کل مبلغ چک رو زودتر از موعد سررسید بهش دادم.  یادمه بهم گفت: فکر نمیکردم بتونی این چک‌ رو پاس کنی!

توی دلم با خودم گفتم: خودمم فکرشو نمیکردم.

فرار از زندان فکر:
وقتی از اون شرکت اومدم بیرون، انگار از زندان آزاد شده بودم. زندگی برام  رنگ دیگه ای پیدا کرده بود…. چک پس گرفته شده رو که توی دستهام مچاله شده بود، باز کردم و بوسیدمش، و همونجا خالصانه از خدام تشکر کردم. منی که چندین سال بود  فقط  داشتم درجا میزدم و خودم و همسرم یک روز خوش ندیده بودیم و همیشه منفی بودم، حالا هیچ بدهی نداشتم و صاحب یک کسب و کار اینترنتی به شدت پردرآمد شده بودم. دنیا رو روبروی خودم میدیدم…

هنوز ته برگ اون چک رو نگه داشتم و خیلی وقتها با همسرم یادش میکنیم که از کجا به کجا رسیدیم؟

چک برگشتی سابق من
چک برگشتی حدودا ۱۳ میلیونی سابق من…

 

پیشرفت بیشتر و بیشتر روزانه

من به قدری شیفته کسب و کار اینترنتی شده بودم که به طور جدی شروع کردم به تحقیق و بررسی کردن درباره روش های بازاریابی اینترنتی. قدرتمندترین متدهای فروش اینترنتی رو روی سایتم تست و بررسی میکردم و روز به روز نتیجه های مالی که میگرفتم بهتر و بهتر میشد و تجربه خیلی عالی در بازارهای تجارت الکترونیک کسب میکردم.

درآمد کسب و کار اینترنتی ما، هر روز بیشتر و بیشتر میشد و رنک سایت ما در Alexa به زیر ۳۰۰۰ در ایران رسیده بود (مدیران سایتها میدونن رنک الکسا زیر ۳۰۰۰ یعنی چی و چه درآمد شیرینی داره؟)

من و همسرم در کمتر از ۱٫۵ سال، یک آپارتمان عالی ۱۴۰ متری در یکی از بهترین منطقه های شهر خریدیم و یک ماشین خیلی خوب و یک سرمایه مالی بسیار بسیار عالی! چیزی که در روزهای اولیه زندگی مشترک مان، حتی فکر نمیکردیم بعد از سنین بازنشستگی هم بهش برسیم.

 

آیا من کلاهبردار بودم؟

نتیجه پیشرفت مالی ما، اینقدر سریع بود که بعضی‌ها تهمت کلاهبردار بودن بهم میزدند و پشت سرم حرف های خیلی جالبی میگفتند…

 معلوم نیست حامد داره چه کلاهبرداری میکنه که اینقدر سریع داره پولدار میشه!

البته من از اونها ناراحت نمیشدم، چون واقعا بندگان خدا به علت ضعف دانش و آگاهی شون، حق داشتند و نمیتونستند بپذیرند که بر خلاف کسب و کارهای سنتی، میشه از اینترنت اینطوری به درآمد رسید! واقعا برای خیلی از افراد فامیل، سخت بود که ببینند بعد از ۳۰ سال کار دولتی و بازنشستگی، ارزش مالی که جمع آوری کرده اند، از یک جوان ۲۵ ساله کمتر است.

 

ورود پرونده سایت من به پلیس فتا

اگر حمل بر خودستایی نباشه، من دیگه بیش از حد به تکنیک های بازاریابی اینترنتی و فروش آنلاین، مسلط شده بودم! و دیگه خیلی افراطی داشتم خوب پیش میرفتم! طوری که توجه پلیس فتا هم به سایتم جلب شده بود.

یک روز سرد زمستونی، موبایلم زنگ خورد و یک شماره تماس ۴ رقمی روی گوشیم افتاد. از پلیس فتا باهام تماس گرفته بودند و گفتند: سایت شما مشکوک به کلاهبردایه، سریع تر برای پاره از توضیحات باید بیاین اینجا. با اینکه واقعا من در سایتم هیچ کار خلافی انجام نمیدادم، اما استرس شدیدی گرفته بودم و خودم رو خیلی سریع، به مرکز پلیس فتای مشهد رسوندم و با چند تا سوال فهمیدم باید وارد کدوم اتاق بشم؟

شخصی که اون روز با من صحبت کرد، کسی نبود جز سروان مرتضی پهلوان که الان، یکی از دوستان خیلی خیلی خوبمه. (البته اون روز اصلا با من، لحن دوستانه‌ای نداشت!)

بهم گفت: همونطور که طی تماس بهت گفته بودیم، سایتت خیلی مشکوک شده و برای سایتت یک پرونده تشکیل شده که طی چند روز آینده، باید آماده باشی که با پرونده‌ات بری پیش قاضی. یک اظهار نامه هم همونجا ازم گرفتند و پرونده‌ام رو تکمیل کردند و ازم خواستند همه چیز رو درباره سیستم درآمدزایی سایتم توضیح بدم.

خیلی سریع، حساب بانکی من به دستور قاضی مسدود شد و هیچ تراکنشی از سایتم توسط درگاه پرداخت سایتم انجام نمیشد و کلیه فعالیت های اینترنتی من، به دستور قاضی موقتا معلق شده بود. (اون موقع احساس میکردم شهرام جزایری یا بابک زنجانی شده ام!)

 

روز دادگاه

روزی که باید میرفتم دادگاه فرا رسید. من رو به همراه یکی از پرسنل کادر پلیس فتا، به دادگاه انقلاب مشهد و شعبه جرائم رایانه ای منتقل کردند. قبل از اینکه وارد دادگاه بشم، خودم حکم خودم رو صادر کرده بودم! با اینکه واقعا هیچ کار خلافی انجام نداده بودم، اما فکر میکردم احتمالا قاضی یک فردی خواهد بود که  صرفا تحصیلات فقهی و حقوقی داره و احتمال قریب به یقین، محاله که چیزی درباره تجارت الکترونیک بدونه و احتمالا من هرچقدر هم که بخواهم با توضیح و تشریح سیستم بازاریابی و کسب درآمد اینترنتی سایتم، از خودم و سایتم دفاع کنم، بی فایده خواهد بود و احتمالا از اونجایی که قاضی درک نمیکنه که کار من خلاف نبوده و صرفا به خاطر مهارت شخصی ام در بازاریابی اینترنتی به این درآمد رسیده ام، قطعا به جرم پولشویی اینترنتی (یا یک چیزی شبیه به این) سریعا یک حکم سنگین برام در نظر میگیره و من چقدر مظلومانه و بی گناه ، طی یک قضاوت اشتباه، رسانه ای میشم و میفتم زندان و این داستان ها…!

اما از اونجایی که خدا همیشه جای حق هست، قاضی پرونده من کسی نبود جز دکتر جواد جاوید نیا (قاضی ویژه جرایم رایانه ای) که بعدا متوجه شدم ایشون متخصص ترین قاضی تجارت الکترونیک در کشوره (و الان هم ایشون سرپرست معاونت فضای مجازی دادستانی کل کشور هستند).

وقتی وارد دادگاه شدم، ایشون از من سوالاتی رو پرسیدند. با اینکه استرس داشت تمام وجودم رو میلرزوند، صادقانه پاسخ تمام سوالات رو دادم و نحوه درآمدزایی و رشد سایتم رو شرح دادم. ایشون سایتم رو به صورت موشکافانه همونجا پشت سیستم شون بررسی کردند.

و در کمال ناباوری و دور از انتظار ذهنیم، منو تحسین کردن و همونجا حکم برائت (تبرئه شدن) من رو صادر کردند(منظورم از ناباوری، این بود که فکر نمیکردم ایشون دانش و بیش کسب و کار آنلاین داشته باشن) همچنین، کلیه محدودیت های قانونی که به صورت موقتی اعمال شده بود (مثل مسدود شدن حساب بانکی) رو کنسل کردند و دستور منع تعقیب قانونی منو دادند. من واقعا خوشحال بودم که میدیدم قاضی پرونده‌ام، ماهیت کسب و کار اینترنتی رو درک میکنه و همه چیز داره به خوبی تموم میشه. استرسم با هیجان مخلوط شده بود و با اینکه هنوز استرس توی وجودم بود،  حس اشتیاق و لذت فراوان هم به شدت از درونم فریاد میزد. از آقای قاضی تشکر و خداحافظی کردم و به سمت درب رفتم که خارج بشم… اما قبل از اینکه  اتاق قاضی رو ترک کنم، ایشون به من حرفی زد که باعث یک تغییر بنیادین در زندگیم شد. شاید عین دقیق جلمه رو یادم نباشه و الان اشتباه بگم، اما حدود مضمون اون حرف این بود:

دکتر جواد جاویدنیا
دکتر جواد جاویدنیا

شما که توانمندی کسب و کار و درآمد اینترنتی رو داری، چرا یک کاری نمیکنی که در کنار موفقیت خودت، به بقیه مردم هم کمک کنی؟

اگر به مردم کمک کنی، باز هم میتونی تبدیل به یک برند بشی

 

 

اون جمله برای من خیلی مجهول بود و حقیقتا وقتی از دادگاه اومدم بیرون، اینقدر خوشحال بودم که اصلا به پیشنهاد آقای قاضی اهمیت ندادم و اصلا دنبال درک و فهمش نبودم! فقط خوشحال بودم که هیچ اتفاق ناگواری برای خودم و کسب و کارم نیفتاده. فقط واسم مهم بود که سایتم دوباره پابرجاست و دوباره درآمد عالی و خوبم به حالت قبل برگشته (یکی از پر آدرنالین ترین روزهای زندگی ام بود اون روز)

البته این فقط پلیس فتا نبود که به من و سایتم توجه ویژه داشت، خیلی از ارگان های دولتی هم نگاه خاصی به من و وبسایتم داشتند. یکی از اون ارگان هایی که از رشد سریع وبسایت من متحیر شده بود اداره کار و رفاه اجتماعی بود. این سازمان طفلکی کلا درک نمیکرد چطوری ممکنه اونها با اون همه پرسنل و امکانات سازمانی و دبدبه و کبکبه شون نمیتونن برای افراد جویای کار، اقدام خاصی انجام بدن، اما یک جوان خودش به تنهایی با وبسایتش نه تنها داره برای خودش درآمد ایجاد میکنه، بلکه داره برای مردم هم اشتغال زایی اینترنتی ایجاد میکنه (البته حق هم داشتند، چون بعدا طی صحبتی که باهاشون داشتم فهمیدم اشتغال زایی که وبسایت من برای مردم ایجاد کرده ظاهرا خیلی موثر تر بوده)

 

انقلاب من

درآمد سایت من خیلی خوب بود و واقعا هیچ نارضایتی از درآمدم نداشتم؛ ولی هرچی میگذشت، بیشتر حرفهای آقای قاضی میومد تو ذهنم… اینقدر اون حرف مثل خوره افتاده بود به جونم که یک سوال خیلی بزرگ توی ضمیر ناخودآگاهم شکل گرفته بود:

 چه طوری میتونم هم خودم ثروتمند باشم و هم خالصانه  به مردم کمک کنم ثروتمند بشن؟

اصلا آیا همچنین چیزی امکان داره؟

اینقدر نجوا های ذهنم زیاد شده بود که یک روز به خودم اومدم و دیدم با اینکه سایتم درآمد خیلی عالی داره، اما اصلا ازش لذت نمیبرم و جایگاه واقعی من، این نیست! پس باید چه کار میکردم که نکرده بودم؟ پاسخش، باز هم در همان صحبت پایانی بین من و آقای قاضی بود…

به یکباره انقلابی درون من شکل گرفت. احساس کردم، من چقدر تشنه این هستم که به دیگران هم کمک کنم که بتونن موفق بشن. حالا که من با آزمون و خطا و تجربه و مطالعه و بالاخره هرچی… فهمیده بودم راه واقعی کسب درآمد از اینترنت چیه، چرا اینو به دیگران یاد ندم؟ مگر با موفق شدن دیگران، قراره جای من تنگ بشه؟ مردم کشور من مستحق بهترین ها هستند و اصلا حقشون نیست از این وضعیت اقتصادی رنج ببرند.  اگر من میتونم با همین بازار خراب ایران، درآمد عالی داشته باشم، پس بقیه هم میتونن داشته باشن. 

نتیجه این انقلاب، این بود که سایتی رو که در یک وضعیت عالی درآمدی بود و روز به روز بیشتر پیشرفت میکرد، یکباره متوقف کردم! دقیق یادم نمیاد تاریخش رو، ولی حدودا اواخر اسفند ۹۶ بود که سایتی که درآمدش برای یک عمر زندگی خوب و ایده‌آل من و همسرم کافی بود رو به طور کامل بستم! به همین راحتی!

شروع کردم به تحقیق و بررسی و آماده کردن مقدمات و مستندات لازم برای یک شروع جدی. از اون روز که سایتم رو بستم و سایت جدیدم رو برای هدف بزرگم ساختم، حدودا نزدیک یک سال زمان برد، تا اینکه تونستم سایتی که الان شما در اون حضور دارید رو با یک پشتوانه قدرتمند آماده کنم. اون سایت الان نت هوش(Nethoosh) نام داره و شما داخلش هستد.

چرا نت هوش متولد شد؟

چون فضای اینترنت، محیط به شدت ثروت سازی هست و در اینترنت شما خیلی راحت تر از حالت عادی، میتونید ثروتمند بشید، اما فقط وارد شدن به این حوزه کافی نیست! باید آموزش های لازم رو هم از یک فرد معتمد که خودش از این طریق به نتیجه رسیده، یاد بگیرید. در نتیجه باید راه و رسم کسب درآمد از اینترنت رو به صورت هوشمندانه انجام بدید تا بتونید سیل عظیم درآمدهای صحیح اینترنتی رو تجربه کنید.

دقیقا به همین علت به همه میگم: در اینترنت هوشمندانه ثروتمند شوید.(شعار نت هوش)

طلاقی دو حرف آخر کلمه “اینترنت” و دو حرف اول کلمه”هوشمندانه” اسم سایتی است که شما در حال حاظر در اون حضور دارید و میتونید راه ها و روشهای کسب درآمد اینترنتی رو در اینجا یاد بگیرید تا موفقیتی که من تجربه کردم رو شما هم تجربه کنید.

 

این شرح مختصری از زندگی حامد هوشیار و رسالتش بود. از صمیم قلبم برای همتون آرزوی خوشبختی میکنم و همه تلاشم رو انجام میدم تا کمکتون کنم که:

در اینترنت هوشمندانه ثروتمند شوید

من در نت هوش سعی کردم مطالب مفید و ارزشمندی برای شما آماده کنم، که با مطالعه و یادگیری اونها، قطعا شما هم میتونید به موفقیت های مالی موردنظرتون برسید، فقط کافیه وقت بگذارید، مطالعه کنید، عمل کنید!

 

اگر با وجود مطالب مفید سایت، احساس میکنید در کسب و کارتون مشکلی وجود داره یا نیازمند راهنمایی های اختصاصی هستید، من سعی میکنم با گذاشتن وقت اختصاصی برای تجزیه و تحلیل کسب و کارتون، مشکلات ریز کسب و کارتون رو برطرف کنم